تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby PicLilypie Expecting a baby Ticker و این منم

دیشب شب متفاوتی بود. شبی که بعد از هشت ماه و سه هفته از جدا شدن بخشی از وجود من، بدون آن بخش و با یاد دائم آن بخش گذشت. میخواستم خوشحال باشم از اینکه میتونم شب رو تا صبح بخوابم بدون اینکه در طول شب کسی بارها و بارها من رو طلب کنه. اما نمیشد..... حس میکردم یه قسمت از من نیست .

با وجود بدنیا اومدن پسرکم و جدا شدنش از درون من هنوز در منه. چرا که روزی که آخرین اتصال من رو با اون بریدند ، نتونستند و هرگز هم نخواهند تونست که به ذهن من دسترسی داشته باشند. ذهنی که اون هم از همون روز اول حضور پسرکم بارور شد ، رشدش رو دید و بدون اینکه ببیندش درکش کرد ، با اون نفس کشید ، با اون حرفها زد و .... عاشق اون شد.  ماه قبل یه صبح تا شب نبود من رو مثل یه مرد کوچک تحمل کرد و دیشب این تحمل رو به یک شبانه روز و نیمه رسوند.اون روز بروز بزرگتر خواهد شد. مستقلتر و روز بروز نیازش به من کمتر. اما همچنان در ذهن من خواهد بود حتی اگه نبینمش یا با من نباشه نه یک روز که روزها دور از من باشه..... اما..... کدوم دکتر و با چه عملی قادر خواهد بود اونو از ذهن من جدا کنه؟ خوب یا بد این مساله که من دیگه اون بهار سابق نیستم و نخواهم بود اهمیتی نداره ، مهم اینه که بپذیرم این مساله رو که دیگه هرگز بدون یاد اون و بدون فکر اون شبی صبح نخواهد شد حتی اگه توی بغلم نباشه یا صدای گریشو نشنوم. بهاری که امروز هست بهاری هست که گاهی خودش رو فراموش میکنه و وقتی دنبال خودش میگرده میبینه که پشت یه موجود کوچک با خنده هایی که قابل توصیف نیست گم شده. گاهی وقتا دلم میخواد یقه اون بهارو بگیرم بکشمش جلو و ازش بخوام خیلی دور نشه بمونه و باشه اما اکثر اوقات میبینم که بخاطر اون موجود خواستنی باید اون پشت بمونه ، خواسته هاشو ندید بگیره و  گاهی فقط تماشا کنه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:14  توسط بهاره  | 

بعد از اومدن پسرکم ، دسته بندی آدمهای دنیای من عوض شده. ۲دسته شدن: اونهایی که با موجودیت پسرکم ارتباط برقرار میکنن و اونهایی که نمیکنن. نمیدونم چرا آدمهایی که حتی یه لبخند روی لبشون نمیشینه با دیدن اون چرا بنظرم اط یه کره دیگه میان.

شب جمعه مهمونی دعوت بودیم. کسی نبود تا پسرکم رو برای اون شب نگه داره و از قضای روزگار من و حامی حسابی هوس رقص و مهمونی کرده بودیم. نتیجه این شد که در کمال ناباوری خودم شازدمون رو برداشتیم و رفتیم به یه مهمونی شلوغ و پرسروصدا. درسته اولش ناچار بودیم بغلش کنیم تا آروم باشه با اون صداها اما در عوض از نیم ساعت قبل از شام خوابید تا توی خونه:)   از روزی که به جمعمون اضافه شد مید.نستم که اومده که توی شادیهای ما سهیم و شریک باشه و واقعا هست... هرچند کم اما رقصیدیم و تا اون شب نمیدونستم که من هم دلم واسه رقص تنگ میشه.

اول مهمونی اما مهمونای ناخونده ای که سر میز ما نشستن و حتی نگاهشون رو از پسرکم که دنبال همه نگاهها میگشت تا خندشو تحویل یه نگاه بده ، دریغ میکردن . احساسم نسبت بهشون همون بود که گفتم ، یه سری موجود فضایی در لباس انسان. فکر کنم اونا هم همین حسو نسبت به ما داشتن که چرا و چطور بچه داریم و چرا آوردیمش اینجا. واسه همین بود که از حامی خواستم جامون رو عوض کنیم و اون علیرغم اینکه دوستاش بودن اینکارو کرد.

مدتیه دارم عشقی رو که فکر میکردم گم شده دوباره با همه وجودم حس میکنم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 9:30  توسط بهاره  | 

همیشه فکر میکردم تولد سی سالگیم باید مفصل برگزار بشه. اما ساده تر از سالهای قبل بود. این روزها بین زندگی واقعیم و اونچه توی فکرم میگذره فاصله زیادی هست . نمیدونم توهمه یا واقعیت که فکر میکنم راه کم کردن این فاصله رو میدونم.

شنبه گذشته تولد سی سالگی من بود. درسته که ساده برگزار شد اما پر بود از عشق و سورپرایز.  درسته تعداد کسایی که بودن کم بودن اما کسایی بودن که بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستشون دارم. بخاطر شروع فصل کارم  وسختی جابجایی دائم با پسرکم مجبورم که توی دوماه پیش رو چند هفته ای رو شیراز بمونم . دو روز زودتر از تولدم بخاطر جلسه ای که داشتم باید میومدم شیراز. تنها دلتنگیم نبودن حامی در کنارم واسه روزی که سی ساله میشم بود.  اما .. با یه حرکت رومانتیک وسورپرایزانه ( چه واژه ای!!!! ) حامی شب تولدم خودشو رسوند .... بقدری از دیدنش اول شوکه و بعد خوشحال شدم که نمیدونستم چطوری ببوسمش که دلم خنک شه.... خلاصه عالی بود و اینکه میدونستم چقذر کار داره توی این روزها و همینکه همه کاراشو ۲۴ ساعت بتاخیر انداخت بخاطر اینکه کنارم باشه سرمستم میکنه.

قبل از اومدنم به شیراز رفتیم سه تایی یه عالم عکس گرفتیم و وقتی که برگردم باید سفارش چاپ بدم.

پسرکم ۱۲ ساعت بدون من رو مثل یه مرد کوچولو تحمل کرد و فقط بعد از برگشتم دیگه از بغل من پایین نمیومد، هرچند انقد اینجا بهش خوش میگذره که شک دارم در نبودم یادم افتاده باشه. یکشنبه این هفته نزدیک ۱۵ ساعت نخواهم دیدش . حتی گفتنش دلم رو واسش تنگ میکنه.

این روزها مشغول خوندن کتابی هستم با نام جهان هولوگرافیک که داریوش مهرجویی ترجمش کرده و منو حسابی به هیجان میاره.

اینجا که هستم .... غزال رو می بینم و زن برادرم رو که چقد وقت دارن  واسه خودشون . هردو سر کار میرن اما حس میکنم چندین برابر من وقت دارن . دائم نگران یه موجود کوچک که واسه بلند شدنش ، غذا خوردنش و ...به اونا نگاه کنه نیستن... وقتی با هم خرید میریم فکرشون توی خونه کنار یه کوچولو جا نمیمونه... اصلا روی دور تند حرکت وزندگی نمیکنن...هرکلاسی که دوست دارن میرن. هرجا دعوت شن میتونن بپذیرن... شبا تا صبح چندین بار بیدار نمیشن ، یه خواب راحت و عمیق رو تجربه میکنن.... با شناختی که از خودم دارم قاعدتا باید بگم خوش به حال اونها. باید بگم کاش من هم مثل اونا بودم .... اما چرا نمیگم چرا نمیخوام؟ چرا عشق پسرکم به همه کم و زیادهایی که دارم غالبه؟ عجب دنیاییه دنیای مادری............

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:52  توسط بهاره  | 

روز جمعه یک مرد مجرد:

صبح : ساعت ۹ بیدار میشه - صبحانه رو آماده میکنه و میخوره -  ظرفهای صبحونه رو میشوره + ظرفهایی که مال روزای قبله و وقت نشده - یه غذا واسه ظهر آماده میکنه تا دیگه نخواد غذای بیرون بخوره - آشپزخونه رو مرتب میکنه - ساعت شده ۱۱ میخواد تی وی ببینه قبل از اینکه بشینه میبینه خونه کثیفه - بلند میشه جارو میکشه همه جا رو مرتب میکنه - حالا میشینه تی وی ببینه - اما چون شده ساعت ۲ و گرسنه است ناهار میخوره - تا ۶ میخوابه -

عصر : یا کتاب یا فیلم یا بیرون یا کاریا شستن لباسای کثیف

روز جمعه همون مرد وقتی متاهل شده:

صبح : ساعت ۹ بیدار میشه - صبحانه ..... خانوم پس چی شد این صبحانه ( درحالیکه جلوی تد ود نشسته و با وجود برنامه های الکی دست از عوض کردن کانال ها بر نمیداره )-  صبحانه که آماده شد بعد از چند بار درخواست خانوم میاد و میخوره - بعد از صبحانه اگر از دنده خوبه بیدار شده که میگه دستت دردنکنه و اگه از دنده بده..... میگه چرا فلان چیزو نداریم چرا این تموم شده مگه تو خانوم خونه نیستس چرا یه چیز تموم شده نمیگی...... در هر دو صورت ظرفها رو تاآشپزخونه هم نمیبره شستن که پیشکش ...- بر میگرده جلوی تی وی و تا دو ساعت بعدسراغی از خانوم خونه نمیگیره که کجاست و چه کار میکنه-  ساعت ۲ ناهار میخوره بر میگرده به موقعیت قبل ولی این بار میخوابه- تا ۵میخوابه -

عصر :  چیزی رو که خانوم خونه ۳ هفته است میگه جابجا کن میکنه  بقیش یا کتاب یا فیلم یا بیرون یا کار........ شب قبل از خواب هم به خانوم میگه امروز همش در خدمت شما بودیم ...

روز جمعه یک دختر مجرد:

صبح : ساعت ۹ بیدار میشه - صبحانه روی میز آماده است میخوره - میخواد بعد از یه هفته ظرفهای صبحونه رو بشوره تا میره سراغ سینک مادر جان میگه دست نزنی هان یه روز تعطیل توی خونه ای برو استراحت کن - میگه تا الان داشتم استراحت میکردم - میگه پس برو به کارات برس - میره تو اتاقش و تا ناهار کارای عقب افتادش رو انجام میده و با تلفن حرف میزنه - واسه ناهار صداش میکنن میره سر میزناهار میخوره - بازمیخواد ظرفا رو بشوره که کمکی کرده باشه. مادرجان میگن هر وقت رفتی سر خونه زندگیت باندازه کافی از این کارا هست حالا برو به خودت برس- باز میره تو اتاق پای کامپیوتر بعدتا ۶ میخوابه - میره حمام

عصر : سرحال میاد از اتاقش بیرون یه عصرانه میخوره - لباسای شسته شدش رو بر میداره -میره یکساعت لباس و آرایش تست میکنه و با دوستاش میره کافی شاپ

روز جمعه همون دختروقتی متاهل شده:

صبح :دوست داره بخوابه - اما فک میکنه صبحانه مهمتره - چایی رو میذاره- صبحانه آماده میشه - همسر رو چند بار صدا میکنه تا از پای تلویزیون بیاد سر میز- ظرفا میبره - میشوره+ظرفای دیشب رو - تا فک کنه ناهار چی درست کنه و آماده کنه و بشوره و بپزه و دوباره بشوره و همه چیز مرتب شه ۲ ساعت میگذره - سیب رو برمیداره و میره که با همسر بشینه برنامه های تیوی رو ببینه

- این چیه نگاه میکنی؟

- یه فیلم ت...یه

- خوب چرا نگاه میکنی اگه ت..یه؟

- فیلم ت....یه باحالیه 

- شب این فیلم جدید بیانسه رو بگیریم ببینیم

- باشه

ساعت ۲ ناهار رو میاره سر میز  ساعت ۲:۱۵ جمع میکنه - میبره - میشوره - مرتب میکنه - میاد بیرون- میخواد بخوابه تا ۵ - اما.... بجاش فکر میکنه ... فردا ناهار چی درست کنم؟ اون شلوارو کوتاه نکردم. واسه مبل نرفتیم. همسر بیدار شد این کار و این کارو.... واسه فردا و این کارو این کارو واسه پس فردا هماهنگ کنم. جواب آزمایش یادم نره. به پرده فروش یادم رفت زنگ بزنم بگم کمر پرده پس چی شد. این دفه دیگه فحش میدم. بار قبل هم گفتم میدم اما ندادم. فلان چیزا رو برم داروخونه بخرم. فلان چیزا سوپر فلان چیزا میوه فروشی. یه برنامه بریزم هفته ای یه بار خرید برم. کادوی تولد اون رو نخریدم. پولا رو از بانک بگیرم. بلیط یادم نره .  پاشم این لباسارو بریزم توی ماشین.آن لاین شم فلان چیزو سرچ کنم . کتاب واسه پسر خانوم فلانی فردا بخرم. اینا روو بنویسم چیزی از قلم نیفته ....... آخی تموم شد بخوابم تا ۵ نشده .... ااااا ساعت پنج و ربعه....

عصر : همسرو بیدار میکنه تا برن روز جمعه ای بگردن. اما .... انگار حوصله نداره . تازه حوم هم نرفته. انگار خسته است. انگار نه انگار که روز جمعه است . بیرون.... ولش کن....

-بریم فیلم بیانسه رو بگیریم بیرون 

- کیفیت خوب این فیلم هنوز نیومده بذار چند هفته دیگه

- باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 17:12  توسط بهاره  | 

موندم چکار کنم .

میخوام برم یه کارجدید رو شروع کنم . حامی و مادر و بقیه میگن تو که کار داری از مهر کار خودت شروع میشه. میگم این کار این بدی و این بدی رو داره میخوام عوضش کنم. میگن حالابذاز واسه بعد میگم..... میگن ..... میگم....... میگن.......                               بالاخره کاری زو که قرار بود چهارشنبه برم واسه صحبت کردن واسه شروعش رو نمیرم.

میخوام یه کلاس انتخاب کنم که یه کم ریلکس م و حال و هوام بهتر از اینی که هست بشه. فقط واسه خودم نیست . حامی و شازده کوچولو انرژی منو بیشتر نیاز دارن. یه کلاس یوگا نزدیک خونه پیدا کزدم. یه استخر خصوصی که خیالم راحت باشه شلوغ نیست و ۲ تا باشگاه خوب نزدیک خونه که باقیمانده اضفه وزن رو از بین ببرم و با خیال راحت لباس بپوشم یا شیرینی بخورم. بالاخره کلاس یوگا گزینه شماره ۱ میشه. اما یه مشکل هست..... این ۲ ساعت .... حامی بینهایت کار داره نمیتونم حسابی روی اون کنم... مامان که خیلی دوره..... پس چکار کنم.....

میخوام یه چندتا کار انجام بدم که الان ۲ هفته است حتی شروع هم نشده. یکی دوتا نرم افزار- یکی چندتا ترجمه نیمه تمام قبل و..... پس کی؟ مرخصیم که داره تمام میشه:(

میگم میخوام یه ماه پرستار بگیرم فقط ۳ روز در هفته..... در حد سپردن شازده به پانسیون با من رفتار میشه . حامی میگه اخه تو چکار داری توی خونه میگم مساله کار نیست در حد چند ساعت اونم ۳ روز در هفته وقت واسه خودم میخوام. حس میکنم حرفمو میفهمه . چون با اینکه خیلی راضی نیست امامخالفت نمیکنه. مامان اما میگه نههههههههههههههههههههههههه جطور دلت میاد دست گلت رو بدی بغل یه غریبه . میگم مامان میشناسمش. ۶ ماهه دختر دوستم رو نگه داشته. ۲ سال قبلش هم پسر دوست اونا رو نگه داشته ......میگه نه . غزال میگه من بودم اینکارو نمیکردم. میگم والا کار بدی نمیخوام کنم. من روی میز ناهارخوری کارمو انجام میدم اونم جلوی من نشسته با شازده بازی میکنه یا میخوابوندش یا عوضش میکنه. منم کارم تموم شد میگم بره . دختر خالم میگه خالا حتما باید اینکارو بکنی..... اون یکی میگه بابا کاراتو این چند مدت بیخیال شو تا بزرگ شه بعد...

نهایتا من موندم با این فکر که آیا اگه یه کمک بیارم مامان بدی هستم ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:43  توسط بهاره  | 

بالخره پشت سر گذاشته شد. دورانی که یه کم سخت بود. مهم اینه که تموم شد و مهمتر راهکارهایی است برای دوباره تکرار نشدنش.

ما با هم این دوره رو پشت سر گذاشتیم. من و حامی.

درسته روزهای خوبی نبودند اما با هم بودیم. با هم موندیم...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:34  توسط بهاره  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:54  توسط بهاره  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:35  توسط بهاره  | 

  21 راه براي فروپاشي زندگي زناشويي 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:31  توسط بهاره  | 

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم.....

خانه اش ویران باد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:39  توسط بهاره  |